دلم مهربانی دلت را سالهاست که باور کرده
سالهاست که شبم را با تو انس میگیرم وروزم را با تو می گرزم
سالهاست که صبح را به یاد تو طلوع می کنم وهیچ وقت به غروب بهانه ی آمدن نمیگرم
سالهاست که روحم را به تو پیوند زدم
سالهاست در میان تو از خودم بی خود شدم وهیچ چیز را جز تو باور نمی کنم
راستی این سر چیست که عمری بین همه مشغله های ذهنم به دنبالش می گردم که تو کیستی ؟ تو چگونه ای ؟ اصلا چه کسی تو را شناساندم چه کسی مرا در دریای تو گرفتار موجها کرد ؟
نمی دانم چه هستی وکه هستی ؟ ولی این را نیک می دانم توآخر دنیایم هستی ؛تو اوج شکوه منی تورا از ازل وجودم
می شناختم آشنایم بودی ولی مادر گفت که تو در وجود همه آدمها از وجودت دمیده ای تو همه را به خودت مزین کرده ای ولی یک سوال که تو در هر انسانی به رمزی جلوه گری ؛به چه باب؟
من به این می بالم که تو درقلب منی ومن این را خوب می دانم که تورا خوب می فهمم
تو هر لحظه در اطراف من به شکلی ظهور می کنی
وقتی سختی ها قلبم را می درند تواحساس می شوی ؛خیلی سلیس
تو لمس می شوی وقتی با هر لبخند صورتم چروک می خورد
اصلا چه کسی گفته تو در اوج آسمانی واز ما دور دور
تو همین نزدیکی هایی لای شبوهای حیاط شاید پای سروان بلند
ولی من خوب می دانم که تو یک جایی همین نزدیکی هایی
اگر صدایم را می شنوی که حتما میشنوی؛ به همین شبو ها تو راقسم هر که نورت در وجودم پروراند وبه صراط مستقیمت کشاند همیشه سلامت بدار
این بار تو هستی که نیک میدانی چه می گویم
خدایا آمینت می گویم آمین .........
حرفهایی که دلم نوشت