تبليغاتX
تمنا

تمنا

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

دریغ از ذره ای حس و حال برای به روز شدن......شرمنده دوستانی که متذکر میشوند.
نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت 21:25 توسط گلی| |

برگشتم

با همه ی بی کسیهایم برگشتم

تو که نیستی از قطعه دیگر خودم هم متنفر میشوم

نه این که تو نیستی

نه، من نیستم که نبودنت ملموس میشود

من که رو بر میگردانم تو را حس نمیکنم

تو در همه ی جهات هوای من را داری

این منم که خلوت میکنم و تو را به خلوتم راه نمیدهم و میدانم که خلوت بی تو نتیجه اش جز شلوغی نیست...

سر قرار امشبمان هم کلمه کم آورده ام هم خودم را

روزگاریست که قرارهایمان همش به تعویق می افتند

برای همین با دستانم شرمساری از صورتم میگیرم و بران حجاب میکنم که مبادا  تعریق خجالتم را ببینی

اینجای حرفهایم دیگر هیچ حرفی برایت ندارم

فقط سعی میکنم به رسم کودکیم خودم را برایت لوس کنم

زیر زیرکی نگاهت کنم ، ریز ریز بخندم

تا توهم با چشمکه ستاره ها با من شوخیه کودکانه ای کنی

آنوقت می فهمم که تو هم تشنه ی قرار امشبمان بودی

حالا دستان و زبانم باز شد

اما ظاهرا وقت ملاقات تمام شده و من باید دوباره به پیله ای که از خودم برای خودم ساختم برگردم

کاش قراری برسد بی پایان

کمکم

دستانم را بگیر

پیله های پروازم را باز کن

بشکن این حرمت غرور لعنتی ام را

من بدون حضورت غیبتی ابدی میشوم

من هرچه بود گفتم

حالا نوبت توست.... بگو... مثل همیشه...

 نامه های خطخطی

نوشته شده در شنبه 1389/12/14ساعت 19:48 توسط گلی| |

من يك جامعه شناس هستم...غصه ي غصه هاي مردم را ميخورم . دردم درد اين مردم

است... نه اينكه با درد آنها درد ميكشم . نه، درد من درد كشيدن آنهاست.اينكه چرا

رنج خمير مايه اي براي جامعه ميشود؟ من يك جامعه شناس هستم... لا به لاي آنچه

تو هرروز بي تفاوت و توجه از آن ميگذري به دنبال چرايي حادثه ها ميگردم.گرچه گاه و

بيگاه راز نهفته ي درون آن را نميابم اما تشنه تر از هميشه پي آنچه كه هيچ كس

بودنش را انكار نميكند اما حضورش را هم لمس نميكند ميگردم.من يك جامعه شناس

هستم...خيلي از همين مردم وقتي نام مرا ميشنود لبخندي بر لب ميگذارند كه هيچ

مفهومي جز بي اطلاعيشان را نميرساند.بعد از درنگي كوتاه،وقتي به هيچ نتيجه اي

براي پاسخ به اينكه وجود تو چه معنا و مفهومي دارد،بي طاقت ميشوند و در كمال بي

اطلاعي مضاعف اين سول را در بسته بنده اي زيبا از من ميپرسن،قبول دارم كه خيلي

از من ها هم جوابي درست براي آن نداريم،هر كس نگرشي متفاوت از وجود خود دارد

و حرفهايي گوناگون براي گفتن . يكي به دروكيم و كنت استناد ميكند واسير تكرار

مكررات ميشود ،يكي تصويري از دنياي كتابهايي كه تاكنون خوانده يا حفظ كرده در

ذهن تو ميسازد و ... يكي هم مثل من هر آنچه تا امروز شنيده و ديده از زبان

احساسات خود تعريف ميكند.جواب من فقط همان يك جمله ابتدايي هست و بس ؛

من يك جامعه شناس هستم ... غصه ی غصه هاي مردم را ميخورم.همين

 

((نامه های خطخطی))

نوشته شده در سه شنبه 1389/07/06ساعت 22:57 توسط گلی| |

روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید...

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/29ساعت 15:15 توسط گلی| |

  مثل  همیشه حرفهایی برای گفتن دارم. اما این بار حوصله ای برای نوشتن ندارم........

قصه دلم هنوز فصل به فصل ورق می خورد اما نای گفتنش را ندارم ........

 خسته شدم ازین بازی پر انتظار.هر روز حکایتی نو....

تا رسیدن شقایق ها چقدر راه مانده؟ من هنوز دست های گره کرده ام را از زیر صورتم برنداشتم.

((نامه های خطخطی))

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 0:35 توسط گلی| |

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/26ساعت 13:21 توسط گلی| |

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/03/20ساعت 21:37 توسط گلی| |

Design By : nightSelect.com