تبليغاتX
تمنا


تمنا

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را

بچه ها صبحتان بخير ، سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چيست ، ميدانيد؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آويزي

در تهيگاه زنگ ميلغزيد

صوت ناساز آنچنان که مگر

شيشه بر روي سنگ ميلغزيد

ساعتي داد آن سحن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را از آن ميان صدا کردم

ژاله ! از درس من چه فهميدي؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت

ده ! جوابم بده کجا بودي؟

رفته بودي به عالم هپروت؟

خنده ي دختران ، غرش من

ريخت بر فرق ژاله چو باران

ليک او بود غرق در حيرت خويش

خشمگين ، انتقام جو گفتم :

بچه ها گوش ژاله سنگين است

دختري طعنه زد که نه خانم

درس در گوش ژاله ياسين است

باز هم خنده هاي ، همهمه ها

تند و پيگير ميرسيد به گوش

زير آتش فشان ديده ي من

ژاله آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حيرانم

آن دو ميخ نگاه خيره ي او

موج زن در دو چشم بي گنهش

رازي از روزگار تيره ي او

آنچه در آن نگاه خواندم

قصه ي غصه بود و حرمان بود

ناله اي کرد و در سخن آمد

با صدايي که سخت لرزان بود

(( فعل مجهول فعل آن پدريست

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سيلي کوفت

مادرم را ز خانه بيرون کرد

شب دوش از گرسنگي تا صبح

خواهر شيرخوار من ناليد

سوخت از تب ، شب برادر من

تا سحر در کنار من ناليد

از غم آن دو تن دو ديده ي من

اين يکي اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نميدانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و ناليد و آنچه باقي ماند

هق هق گريه بود و ناله ي او

شسته مي شد به قطره هاي اشک

چهره ي همچو برگ لاله ي او

ناله ي من به ناله اش آميخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه ي غم توست

تو بگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدريست

که ترا بي گناه ميسوزد

آن حريق هوس بود که در آن

مادري بي پناه مي سوزد!

 

 سيمين بهبهانی
نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 18:57 توسط گلی| |

سلام عزيزم...

ميداني اين روزها وقتي عزيزم صدايت ميكنم خنده ام ميگيرد...

عزيزم نامت شبيه تنهايي هاي من نيست...

عزيزم نيستي تا ببيني چه برسر عشق ديروزت امده

 تقصير خودت نيست كه نيستي تو هيچ وقت نبودي..

.من فقط سايه تو رابر سرم ميخواستم ،نيستي تا ببيني دراين برهوت بي كسي

تابه حال چند سايه رابالاي سرم ديدم...

واز ترس هجوم خنده هايشان به تنهايي هايم پناه بردم ودوباره تنها شدم تنهاي تنها....

نيستي تا ببيني كه چگونه پاهايم از صبح تاشب عرض خيابان را پيمودند

تاشايد جاي براي پناه خستگي هايم بيابم...

تو كه غريبه نيستي فقط درد پاهايم نبود بلكه كفشهايم نيز از تنهايي من خودكشي كردند...

انها هم تموم شدند ميداني فقط اين جمله(( تمام شدند،))

را برايت مي نگارم يادچي ميو فتم

ياد ان روزي كه وقتي خواستي بري اشكهايم را در چمدانت جا دادم

وگفتم يك روز مياي سراغم كه ديگه تموم شدم

ان روز خنديدي ولي الان نخند به برهنگي پاهايم نخند...

دستهايم ديگر طرف جيبهايم نميروند

اخه خيلي وقته جيبهايم دستهايم راجواب كردند..

از هجوم خستگي روي نيمكت پارك نشستم نيمكتم مثل من تنها

بود..تنهاي تنها...

 اغوشش را به رويم باز كرد وشد پناه من .

شب تاريك است وسرما بر صورتم شلاق ميزند

واشكهايم در چشمهايم يخ زده اند...

عزيزم فكركنم خيلي وقته اين دنيا را پشت سرگذاشتم

مردمي را مي بينم كه بالاي سرم ايستاده اند وبادست مرا نشان

ميدهند ..

مهربانم ببين عشق تو كلي معروفم كرد

من تمام شدم واز من فقط يك خط ممتد باقي ماند...

خدانگهدارت زمين وزميني...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 20:38 توسط گلی| |

آرزو دارم زندگیم اشکی باشدولبخندی:

اشکی که دلم را تطهیر کندورازهای زندگی را بر من فاش سازدولبخندی که شکوه خدایان را در سیمایم آشکار کند.

اشکی که مرا در غم همه ی دلشکستگان جهان شریک سازد و لبخندی که نقش شادمانی هستی برلبانم باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 11:41 توسط گلی| |

فرهاد چون در غم شیرین تباه شد

بخت سپید عاشقان دو عالم سیاه شد

آن تیره بخت فرهاد قصه های من

از شومی کدامین دل گرفته آه شد

من در پی یوسف او در درون چاه

واحسرتا یوسف کنعان به چاه شد

تا کی به راه گریه توان ادامه داد

وقتی که چاره فقط راه نگاه شد

دوش دلم فراق تو را زسر گرفت

وان لحظه ای که شب سراسر ماه شد

عشق مقدس من ریودند به چنگ و زور

زان پس دگر عاشقی هم گناه شد

((بنفشه))

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 14:7 توسط گلی| |

چرا دیشب ماه را به خلوتمان راه دادیم ؟؟؟؟؟؟

من فکر میکنم دیشب ماه دفترچه نامه های خطخطی را دزدیده.

همه ستاره ها قصه دلم را میدانستند.

همه جای آسمان حرفهای من وتو بود.

من فکر میکنم دیشب ماه دفترچه نامه های خطخطی را دزدیده.

رازهای من و تورا همه خواندند.

من خجالت کشیدم.

ستاره ها ریز ریز میخندیدند......

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:42 توسط گلی| |

شب وقتی پای قرار با تو دیر میرسم

 بودنت قبل تر از من شرمندم میکنه

کاش یک شب هم که شده به خودم بیام و به قراری که با تو دارم زودتر برسم.

ای خوب،

باور کن دلم همین جاست

همیشه با خودم آورده ام

ولی هیچ وقت تمامش را پیش تو جای نگذاشتم.

برای دلم مثل همیشه آرزوها میکنم...........

((نامه های خطخطی))

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:36 توسط گلی| |

دکتر علی شریعتی :


ای مرغک اسیر!


به بال های ناتوان و پروازهای در قفسِ مرغِ اسیرِ دیگری چشم مدوز!
به ترانه هایی که در قفس می خواند گوش مده!
قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز!
خود را در دو زندان گرفتار مکن!
ای تو که جوشان حیاتی و سرشار زندگی،
از این کویر خشک و تافته بشتاب بگذر!
خود را به چشمه آبی،
سایه ی درختی،
پناه سرد و استوار کوهی ، آبادی ای برسان!



ای مرغک اسیر!

که در باغی دور دست می خوانی،
زمستان است.
تندبادهای سرد و زوزه کش را نمی بینی
که از دل یخچال های مهیب و بزرگ کوهستان ها برمی خیزند
و همچون لشکر وحشیان بی رحم و خونخوار
بر سرزمین ما می تازند ...



ای مرغک اسیر!

که در باغی دوردست می خوانی ،
زمستان است.
این باغستان بزرگ را نمی بینی ،
که در زیر شلاق های بی رحم این جلاد ،
از وحشت سکوت کرده است؟
نمی بینی که غارتگران وحشی
چگونه بر این باغ ها تاخته اند.
و فرش های مخملین سبزه ها را برچیده اند؟ ...



ای مرغک اسیر!

که در باغی دوردست می خوانی ،
زمستان است.
مگر مرغ وای جغدهای شوم را
بر بام ریخته ی ویرانه ها نمی شنوی؟
مگر بانگ زاغان سیاه شوم به گوشت نمی خورد
که چگونه شاد و آسوده فریاد می کشند؟
و سردی زمستان و پژمردگی سبزه زاران
و مرگ صدها غنچه ی نشکفته ای که در دامن مادر افتاده اند،
آنان را به نشاط آورده است
و بر در و دشت ، حکومت بخشیده است.



ای مرغک اسیر!

که در باغی دوردست می خوانی ،
زمستان است.
آوای محزون تو را در قفسی می خوانی ،
از میان هیاهوی گوش خراش زاغان زشت و شاد
که آسمان را سیاه کرده اند ، می شنوم.
و تو نیز نغمه های غمگین مرا
که از دوردست می آید ، می شنوی
و می دانی که در این باغستان افسرده
كه در زير سم ستوران لشكر زمستاني پايمال گشته
و بر ويرانه هاي يخ بسته و خاموشش
كافور مرگ ريخته اند ،
و اندام بي روح هزاران غنچه ي ناكام را
در كفن سپيد پوشانده اند ،
همچون تو مرغي هست كه در باغي دور دست مي خواند .




اي مرغك اسير!

كه در باغي دوردست مي خواني ،
زمستان است.
اي پرستوي اسفندي!
بهار مرده است.
نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 10:41 توسط گلی| |

تلافی نمی کنم

نه قصه می نویسم ونه قافیه سازی می کنم، چون اصلا هنر من این نیست.

اعتراف می کنم، اعتراف به "من" میکنم .

به منی که   

سرکشی می کنه و روی صدات حرفهاشو می کشه

بی وفایی می کنه و روی ساز دلسوزی هات چنگ بی خیا لی می زنه

تیره دلی می کنه و بین دلواپسیهات شکوایه می پرونه و .......

پرده دری می کنم از "تو"

از تو یی که بزرگی می کنی و منو به خاطر همه بچگی هام می بخشی

سخاوت می کنی ومثل خورشید هرروز صبح از پشت ابرهای تاریکی من گرمی هدیه می کنی.

مهربونی میکنی و منو به اندازه ی دنیای وسیع قلبم تو دنیای قلبت جا می دی.

 راز فاش می کنم  از تو

از تویی که خستگی می کشی وبا همه ی خستگی هات روی سرم سایه ی آرامشی.

بگو،بیا و تو هم بگو

بگو چقدر ساده ردشدم وسخت بودم

بیاو تو هم بگو چقدر بی اعتنا بودم

آخه تو که چیزی نداری واسه اعتراف

من اعتراف میکنم

اعتراف به همه خوبیهای تو

که منو شرمنده میکنه

 شرمنده همه خوبیهات

((نامه های خطخطی))

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت 11:37 توسط گلی| |

دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که کفش هايشان درد مي کند

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان

جلد کهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي کند.

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده ي سرودنم

درد مي کند

انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي کجا؟

درد دوستي کجا؟

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي کهنه ي لجوج

اولين قلم،

حرف، حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت،

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟

درد، رنگ وبوي غنچه ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد مي زند ورق

شعر تازه ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي زنم؟

درد حرف نيست

درد نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم؟

 

 

 

قیصر امین پور

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 0:15 توسط گلی| |

چقدر دوست داشتم  برای چشمهایت گریه می کردم ........

چقدر دوست داشتم وقتی بغض می کنی کنار اندوه تو شیشه ی عمر بشکنم

چقدر دوست داشتم نگاه به نگاهت می انداختم و از دریچه آن با تو حرفها می زدم

خنده هایی می کنی زورکی

نگاه به نگاه نمی اندازی که قصه دل پنهان کنی

فکر می کنی پشت پلکهایت با من حرف نمی زنند؟

چقدر دوست داشتم به جای تو گریه می کردم

جور نداشتنی های تو را می کشیدم

چقدر دوست داشتم برای تو دعا می کردم ........................ 

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 9:25 توسط گلی| |

 

 تودریایی و من دریا پرست

 

میکشم آرام آرام از تو دست

 

می روم تا عالمی بی انتها

 

تا نگویم باکسی کین دل شکست

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 18:46 توسط گلی| |

 

روح در جست وجوی خداست

 

همان گونه که هوای گرم رو به بالا دارد ورودها به سوی دریا ها جاری اند.

 

روح دو توانایی دارد؛ تمنای جست وجو وتمنای جنگیدن به خاطر این تمنا.

 

روح هرگز جست وجوی خداوند را رها نمی کند

 

وآن گاه که به او رسید ،کشف می کند که او هم در جست وجوست .

 

جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت 0:31 توسط گلی| |

نوميدي هنگامي كه به مطلق مي رسد يقيني زلال و آرام بخش مي شود. چه قدرت و غنائي است در ناگهان هيچ نداشتن! اضطرابها همه زاده ي انتظارها است. هيچ گودوئي در راه نيست. در اين كوير فريب سرابي هم نيست. جاده ها همه خلوت،راه ها همه برچيده و چه مي گويم؟ هستي گردوئي پوك! به انتهاي همه ي راه ها رسيده ام، جهان سخت فرتوت و ويرانه است. چه كنم؟

باز مي گردم . رجعت! بهشتي را كه ترك كردم باز مي جويم. دستهايم را از آن گناه نخستين، عصيان، ميشويم، همه ي غرفه هاي بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح مي كنم! طبيعت را تاريخ را و خويشتن را. در انجا من و عشق و خدا دست در كار توطئه اي خواهيم شد تاجهان را از نو طرح كنيم. خلقت را بار ديگر آغاز كنيم. در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود. در اين جهان من ديگر غريب نخواهم ماند. اين فلك را از ميان بر ميداريم.پرده ي غيب را بر ميدريم. ملكوت را به زمين فرود مياوريم. بهشتي كه در ان درختان همه درخت ممنوع اند جهاني كه دستهاي هنرمند ما معمار ان است...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 9:28 توسط گلی| |


Design By : Night Skin