تبليغاتX
تمنا


تمنا

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

 

دروغ ساده ترین سلام تو بود

از همه چیز میگفتی و آسمان را برایم ریسه می بستی.

چراغ ماه به سخنان تو روشن بود.

عمر ستاره به طولانی بودن خاطرات باقی مانده میمانست.

سو سو میزد کلامت در یادم.

هرچه میگفتی حقیقت بود و هر چه میماند غنیمت.

دروغ ساده ترین سلام تو بود.

ادعای ماندن سخت بود و ادعای رفتن آسان.

و ادعای عشق ساده ترین سلام تو بود.

فاصله ها تنهایم گذاشتند من از تنهایی ترسیدم و از فاصله.

چهره تو آخرین دروغ بود.

آهای مدعی  ِ آهای..........

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 23:57 توسط گلی| |

 

حرفی برای گفتن نداشتم

این بار فقط آمده بودم که حضور تو را حس کنم

شاید بزرگترین بهانه این قرار دلتنگی بود

اما کجا دلی که دلتنگی بفهمد.

فعلا برای مدتی حرفی نیاورده ام

دل هم که مثل همیشه نیمه ای را جایمانده که به دیدار بنشیند.

سکوت میکنم که لبخند تو میان بهانه های همیشگی و بی دلیلم گم نباشد.

فقط چند شاخه ای گل پیش تو میگذارم

که شاید به ودیعه باشند

گرچه حضور گل در برابر تو هیچ و پژمرده است.

راستی قرارمان را به روز آمدم چرا که دیریست سیاهی شب سنگین شده

برای من زمینی که مدتیست از توئه آسمانی فاصله گرفته ام.

ولی بدان دوباره برمیگردم. هبوط ماندگار نیست.

من هم از جنس تو میشوم تو که از یاسها هم پاک تری.

نگاهم کن

همین پایین منتظر نگاهت مانده ام

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 0:19 توسط گلی| |

سلام عزيزم...

ميداني اين روزها وقتي عزيزم صدايت ميكنم خنده ام ميگيرد...

عزيزم نامت شبيه تنهايي هاي من نيست...

عزيزم نيستي تا ببيني چه برسر عشق ديروزت امده

 تقصير خودت نيست كه نيستي تو هيچ وقت نبودي..

.من فقط سايه تو رابر سرم ميخواستم ،نيستي تا ببيني دراين برهوت بي كسي

تابه حال چند سايه رابالاي سرم ديدم...

واز ترس هجوم خنده هايشان به تنهايي هايم پناه بردم ودوباره تنها شدم تنهاي تنها....

نيستي تا ببيني كه چگونه پاهايم از صبح تاشب عرض خيابان را پيمودند

تاشايد جاي براي پناه خستگي هايم بيابم...

تو كه غريبه نيستي فقط درد پاهايم نبود بلكه كفشهايم نيز از تنهايي من خودكشي كردند...

انها هم تموم شدند ميداني فقط اين جمله(( تمام شدند،))

را برايت مي نگارم يادچي ميو فتم

ياد ان روزي كه وقتي خواستي بري اشكهايم را در چمدانت جا دادم

وگفتم يك روز مياي سراغم كه ديگه تموم شدم

ان روز خنديدي ولي الان نخند به برهنگي پاهايم نخند...

دستهايم ديگر طرف جيبهايم نميروند

اخه خيلي وقته جيبهايم دستهايم راجواب كردند..

از هجوم خستگي روي نيمكت پارك نشستم نيمكتم مثل من تنها

بود..تنهاي تنها...

 اغوشش را به رويم باز كرد وشد پناه من .

شب تاريك است وسرما بر صورتم شلاق ميزند

واشكهايم در چشمهايم يخ زده اند...

عزيزم فكركنم خيلي وقته اين دنيا را پشت سرگذاشتم

مردمي را مي بينم كه بالاي سرم ايستاده اند وبادست مرا نشان

ميدهند ..

مهربانم ببين عشق تو كلي معروفم كرد

من تمام شدم واز من فقط يك خط ممتد باقي ماند...

خدانگهدارت زمين وزميني...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 20:38 توسط گلی| |

آرزو دارم زندگیم اشکی باشدولبخندی:

اشکی که دلم را تطهیر کندورازهای زندگی را بر من فاش سازدولبخندی که شکوه خدایان را در سیمایم آشکار کند.

اشکی که مرا در غم همه ی دلشکستگان جهان شریک سازد و لبخندی که نقش شادمانی هستی برلبانم باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 11:41 توسط گلی| |

فرهاد چون در غم شیرین تباه شد

بخت سپید عاشقان دو عالم سیاه شد

آن تیره بخت فرهاد قصه های من

از شومی کدامین دل گرفته آه شد

من در پی یوسف او در درون چاه

واحسرتا یوسف کنعان به چاه شد

تا کی به راه گریه توان ادامه داد

وقتی که چاره فقط راه نگاه شد

دوش دلم فراق تو را زسر گرفت

وان لحظه ای که شب سراسر ماه شد

عشق مقدس من ریودند به چنگ و زور

زان پس دگر عاشقی هم گناه شد

((بنفشه))

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 14:7 توسط گلی| |

چرا دیشب ماه را به خلوتمان راه دادیم ؟؟؟؟؟؟

من فکر میکنم دیشب ماه دفترچه نامه های خطخطی را دزدیده.

همه ستاره ها قصه دلم را میدانستند.

همه جای آسمان حرفهای من وتو بود.

من فکر میکنم دیشب ماه دفترچه نامه های خطخطی را دزدیده.

رازهای من و تورا همه خواندند.

من خجالت کشیدم.

ستاره ها ریز ریز میخندیدند......

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:42 توسط گلی| |

شب وقتی پای قرار با تو دیر میرسم

 بودنت قبل تر از من شرمندم میکنه

کاش یک شب هم که شده به خودم بیام و به قراری که با تو دارم زودتر برسم.

ای خوب،

باور کن دلم همین جاست

همیشه با خودم آورده ام

ولی هیچ وقت تمامش را پیش تو جای نگذاشتم.

برای دلم مثل همیشه آرزوها میکنم...........

((نامه های خطخطی))

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:36 توسط گلی| |

تلافی نمی کنم

نه قصه می نویسم ونه قافیه سازی می کنم، چون اصلا هنر من این نیست.

اعتراف می کنم، اعتراف به "من" میکنم .

به منی که   

سرکشی می کنه و روی صدات حرفهاشو می کشه

بی وفایی می کنه و روی ساز دلسوزی هات چنگ بی خیا لی می زنه

تیره دلی می کنه و بین دلواپسیهات شکوایه می پرونه و .......

پرده دری می کنم از "تو"

از تو یی که بزرگی می کنی و منو به خاطر همه بچگی هام می بخشی

سخاوت می کنی ومثل خورشید هرروز صبح از پشت ابرهای تاریکی من گرمی هدیه می کنی.

مهربونی میکنی و منو به اندازه ی دنیای وسیع قلبم تو دنیای قلبت جا می دی.

 راز فاش می کنم  از تو

از تویی که خستگی می کشی وبا همه ی خستگی هات روی سرم سایه ی آرامشی.

بگو،بیا و تو هم بگو

بگو چقدر ساده ردشدم وسخت بودم

بیاو تو هم بگو چقدر بی اعتنا بودم

آخه تو که چیزی نداری واسه اعتراف

من اعتراف میکنم

اعتراف به همه خوبیهای تو

که منو شرمنده میکنه

 شرمنده همه خوبیهات

((نامه های خطخطی))

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت 11:37 توسط گلی| |

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 0:15 توسط گلی| |

چقدر دوست داشتم  برای چشمهایت گریه می کردم ........

چقدر دوست داشتم وقتی بغض می کنی کنار اندوه تو شیشه ی عمر بشکنم

چقدر دوست داشتم نگاه به نگاهت می انداختم و از دریچه آن با تو حرفها می زدم

خنده هایی می کنی زورکی

نگاه به نگاه نمی اندازی که قصه دل پنهان کنی

فکر می کنی پشت پلکهایت با من حرف نمی زنند؟

چقدر دوست داشتم به جای تو گریه می کردم

جور نداشتنی های تو را می کشیدم

چقدر دوست داشتم برای تو دعا می کردم ........................ 

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 9:25 توسط گلی| |

 

 تودریایی و من دریا پرست

 میکشم آرام آرام از تو دست

می روم تا عالمی بی انتها

تا نگویم باکسی کین دل شکست

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 18:46 توسط گلی| |

 

روح در جست وجوی خداست

 

همان گونه که هوای گرم رو به بالا دارد ورودها به سوی دریا ها جاری اند.

 

روح دو توانایی دارد؛ تمنای جست وجو وتمنای جنگیدن به خاطر این تمنا.

 

روح هرگز جست وجوی خداوند را رها نمی کند

 

وآن گاه که به او رسید ،کشف می کند که او هم در جست وجوست .

 

جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت 0:31 توسط گلی| |


Design By : Night Skin